فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

سورپرایز تولد خاله صفو جان

دیروز جمعه ۲۸ آذر بود و تولد خاله صفو جان. دو شب قبلش عمو حمزه زنگ زد و گفت: «یه برنامه تولد برای خاله می‌خوام تو سینما وی‌آی‌پی الماس سمت معالی‌آباد تدارک ببینم، اگه تونستین بیاین. بخاطر شرایط جوی و کارتون نمی‌تونم اصرار کنم، ولی اگه بیاین خوشحال می‌شیم.» گفت گنجایش سینما ۳۲ نفره و سانس اختصاصی هم رزرو کرده، فقط برای خودمون! خاله صفو هم ماموریت بندر بود و هیچ خبری نداشت. عمو تأکید کرد که «صفو یه وقت نفهمه، نمی‌خوام اصلاً بدونه، کاملاً سورپرایز باشه.» منم گفتم: «باشه؛ اتفاقاً این هفته برنامه داشتیم بیایم شیراز، حالا ببینم چی می‌شه.» عمو هم گفت ناهار رو هماهن...
29 آذر 1404

❤️روز مادر، روز عشقی که هیچ‌وقت کم نمی‌شود❤️

امروز روز مادره و دلم پره از حس و حال خوب و یه کمی هم دلتنگی… تبریک می‌گم به همه مادرهای دنیا، به همه زنانی که با عشق و صبرشون زندگی ما رو می‌سازن و زیباتر می‌کنن. می‌خوام یه تبریک ویژه هم به مامان خودم بگم که الان از من دور و فعلاً امکان دیدنش رو ندارم… مامان جون، دلم برات تنگه و هر روز دعا می‌کنم که سلامت باشی و خوشحال، هر جا که هستی، عشقت همیشه حس کنم. امیدوارم خیلی زود دوباره بغلت کنم و دستت رو بگیرم. دیروز هم تو سازمان، یه مراسم تجلیل از خانم‌ها برگزار شد و به ما هم لوح تقدیر، شاخه گل و هدیه‌ی نقدی دادن. دیدن لبخند خانم‌ها و حس قدردانی از زحماتشون واقعاً بهم یادآوری ک...
20 آذر 1404

بازگشت روزهای مریضی و آنفلوآنزا و دل‌مشغولی‌ های مادرانه

چند وقت بود که بخاطر شیوع آنفلوآنزای شدید، دوباره حال‌ و‌ هوای شهرمون مثل روزهای کرونایی شده بود. مدارس یکی‌ یکی تعطیل شدن و دوباره کلاس‌ها به حالت مجازی برگشت.😐 آیلا‌ی نازنینم هم یک هفته‌ای می‌شه مریضه و من هم با اینکه از دیروز مدارس دوباره حضوری شدن، دلم نیومد بفرستمش مدرسه. هنوز کامل سرحال نشده و من همیشه اینجور وقت‌ها بیشتر به حس مادری خودم اعتماد می‌کنم تا هر چیز دیگه‌ ای. فاطمه هم این مدت یه روز رفته، یه روز نه. بیشتر وقت‌ها فقط برای امتحان می‌ره و زود هم برمی‌گرده. انگار دوباره برگشتیم به دوران کرونا… همون روزهای پر از مراقبت، نگرانی، و برنامه‌های لح...
18 آذر 1404

💛با عشق پختم...کالجوش کشک😋💛

گاهی لازم نیست مواد خاصی داشته باشی، همون پیاز، زردچوبه و کشک آماده هم می‌تونن یه غذای دلچسب بسازن؛ وقتی با دل درستش کنی، ساده‌ترین غذاها هم می‌شن یادآور خونه، گرمای اجاق، و عطر عشق در آشپزخونه 🌿 کالجوش یعنی آرامش در یک قابلمه. نه تجمل داره، نه دردسر، فقط بوی پیاز داغ و کشک داغی که یاد خونه و روزهای آرومو زنده می‌کنه. غذا وقتی خوش‌طعم میشه که با دل پخته بشه، نه با عجله 🌿 ✨ یادداشت دلبر ادویه‌ی هر غذا عشقه،😍 همون که طعم خونه می‌ده به زندگی. یه کاسه کالجوش ساده، یعنی مزه‌  زندگی بی‌ تکلف. نه گوشت می‌خواد، نه وقت زیاد — فقط پیاز داغ، کشک،...
17 آذر 1404

با عشق پختم: ماکارونی ساده و خوش‌عطر

✨ گاهی خوشبختی یعنی یه بشقاب ماکارونی ساده، با عطر خونه‌ی مامان. این ماکارونی رو با عشق درست کن و مطمئن باش طعمش تا مدت‌ها یادت می‌مونه 😋 همیشه لازم نیست ماکارونی پر از گوشت باشه تا خوشمزه بشه! گاهی با سیب‌زمینی، پیاز و ادویه‌ی مخصوص، یه طعم خالص و دل‌چسب داره. (آیلا جانم جدیداً از ماکارونی ساده و بدون گوشت بیشتر استقبال میکنه و دوست داره) مواد لازم برای ۴ نفر: ماکارونی رشته‌ای یا فرمی: ۴۰۰ گرم سیب‌زمینی متوسط: ۲ تا یکی برای ته‌دیگ (ورقه‌ای، نه خیلی نازک) یکی نگینی برای داخل مواد پیاز متوسط: ۲ تا (خلالی یا نگینی) رب گوجه‌فرنگی: ۲ تا 3 قاشق غذاخوری سرپر ...
12 آذر 1404

😍سفر چندروزه‌مون به شیراز و زیارت شاهچراغ بعد از چند سال😍

آخر هفته تصمیم گرفتیم بریم شیراز؛ هم دیدن خانواده، هم یه زیارت خیلی‌ وقت‌ نرفته. چهارشنبه ساعت 6 عصر راه افتادیم و ساعت 8 و نیم رسیدیم خونه‌ی عمو مجتبی. حلما گلی از ذوق دیدن ما جیغ می‌کشید و بغل‌ بغل می‌رفت. فرداش آقا هوشنگ گفته بود ناهار بریم خونشون. عمه فریبا اینا هم بودن، ولی خاله صدیقه و عمه رویا کلاس ضمن‌خدمت داشتن تا ظهر. رفتیم اونجا و شوهرِ عمه داشت به نانایی کمک می‌کرد ناهار رو آماده کنه که یه ماکارونی بسیار خوش طعم و عطر بود. بعدتر، عمو مجتبی و بچه‌ها هم اومدن. شب هم همون‌جا موندیم و عمه لای پلو خوشمزه‌ش رو درست کرد. عمه رویا اینا، عمو فرود اینا، خاله صدیق اینا و عم...
10 آذر 1404

پارت دوم....

به اداره زنگ زدم و توضیح دادم که دیشب دخترم بیمارستان بوده و واقعاً نمی‌تونم امروز بیام. فاطمه هم اصرار داشت که کنارش بمونم. بابایی رفته بود اداره و من موندم خونه. طبق دستور نانایی براش یه جوشونده‌ی گیاهی همراه با نبات داغ درست کردم. یه کم هم «کبلمه» — همون پودر ترکیبی چندتا داروی گیاهی و نبات که برای معده درد و سنگینی معده خوبه — دادم بخوره. کم‌کم حالش بهتر شد و خوابش برد. منم کنارش دراز کشیدم که یکم چشم هام رو گرم کنم که گوشیم زنگ خورد… مدیر جدید بود. گفت: «ممکنه بتونی یکی دو ساعت بیای اداره؟ یه سری گزارش فوری لازم دارم، اطلاعات از سامانه می‌خوام و یه نامه فوری از بازرسی ...
3 آذر 1404

و باز هم مریضی، دکتر و بیمارستان…

نمی‌دونم چرا هر وقت فکر می‌کنم همه‌چیز داره روی روال می‌افته، یه دفعه زندگی یه پیچ جدید می‌ذاره جلوی پاهام.😐 چهارشنبه مرخصی گرفته بودم تا به یه سری از کارهای عقب‌افتاده برسم. پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بودیم. گفتم خوبه، این سه روز رو یه کم به خودم و بچه‌ها برسم، سر و سامونی بدم به کارها. آخر برج بود و حقوق تازه ریخته شده بود؛ به رسم همیشه یک سر رفتیم مرکز خرید تا فرشته‌هام اگه چیزی می‌خوان، دلشون نمونه. اتفاقاً کلی هم خرید کردن؛ هم برای خودشون، هم یه چندتا چیز کوچولو که چشمشون گرفته بود. من و بابایی هم بعد مدت‌ها فرصت کردیم یه خرید مختصر داشته باشیم. شب هم رفتیم پاتوق همیشگی‌...
1 آذر 1404
1